روال: جایی برای خواندن، نوشتن و به اشتراک‌گذاری حرف‌هایی که ارزش خواندن دارند؛

معرفی کتاب: چراغ ها را من خاموش می‌کنم

توسط مرضیه توکل

شده تا حالا به این فکر کنید که کی باید تو خونه چراغ ها رو خاموش کنه؟ خودتون؟ باباتون؟ مامانتون؟ همسر گرامی؟ پسرکوچیکه ی عمو رسول اینا؟ یا ادیسون خدا بیامرز؟ انصافا من که تا حالا از این فکرها نکرده بودم، سه شنبه ای سر ظهر نهارمو خورده بودم با خیال راحت رفته بودم تو رختخواب و پتو رو هم تا سر حد امکان و تا جایی که کش میومد کشیده بودم رو کله امو داشتم وارد مرحله ی یک خواب شیرین میشدم که آهنگ (ران بیبی ران، از خواننده محترم شرلی کرو) که متاسفانه ۲ روز قبلش با دست شکسته شده ی خودم برای زنگ گوشیم انتخاب کرده بودمش چنان بلند پیچید تو اتاق، که با یک حرکت بلند شدم و تحت تاثیر خواننده که به زبون خارجکی میگفت: پس بدو عزیزم، بدو! دوییدم و گوشیم رو جواب دادم ، که ای کاش جواب نمیدادم و خواب ظهرمو خراب نمیکردم. اما از اونجایی که حتی اگه خواننده هم نمیگفت بدو عزیزم بدو، من میدوییدم و گوشیم رو جواب میدم تا ببینم کی هست؟ چی میگه؟ چی شده؟ چی خبره؟!! نمیشه تقصیر رو انداخت گردن خواننده! چون شدیدا مایل بودم بدونم دوستم سر ظهری با اون صدای جیغیش چه خبر جدیدی داره؟! که متاسفانه خورد تو ذوقم، و فهمیدم ازم میخواد براش ۱ کتاب بگیرم و عصر سر کلاس بهش بدم.

از اونجایی هم که ساعت حدودا ۲ ظهر بود و من ساعت ۴ کلاس داشتم مجبور شدم بی خیال خواب نازنینم بشم و .. همون طور که زیر لب برای موفقیت و خوشبختی دوستم و تمام اجدادش در تمام عرصه های زندگیشون دعا میکردم حاضر بشم .. تا اینکه توی کتاب فروشی مثل سایر اشخاص متشخص کتاب مورد نظر رو پیدا کردم ، حساب کردم و داشتم میامدم بیرون که عنوان ۱ کتاب توجه ام رو جلب کرد: «چراغ ها را من خاموش میکنم» منم پیش خودم گفتم: «خوب کتاب دوستم را هم من میخرم». اما یه حسی که دیگه نمیگم اسمش چیه ، کف پام رو خاروند و من هم فقط برای اینکه خارش کف پام بیافته  و نه برای هیچ منظور دیگه ای، چند قدم جلو رفتم و خیلی اتفاقی کتاب رو برداشتم که اسم «خانم زویا پیرزاد» نویسنده مورد علاقه ام رو روی جلد کتاب دیدم و همین هم باعث شد که کتاب رو خیلی سریع و اما خیلی متشخصانه بخرم.

چراغ ها را من خاموش میکنم

و اما کتاب:

کتاب «چراغ ها را من خاموش میکنم» از زبان کلاریس بیان میشود.کلاریس زنی ارمنی است، ۳ فرزند دارد: پسر ۱۵ ساله و ۲ دختر بچه دوقلو. شوهرش در شرکت نفت است و در ابادان زندگی میکنند. داستان از کجا شروع میشود؟ از همان صفحه اول که صدای ترمز اتوبوس مدرسه می اید، بعد قیژ در فلزی حیاط، صدای دویدن روی راه باریکه ی وسط چمن و جمله ی: «لازم نبود به ساعت دیواری آشبصخانه نگاه کنم. چهار و ربع بعد از ظهر بود.» و این جمله میشود آغاز دنیای روزمرگی های کلاریس در کتاب . دنیای روزمرگی ها و کارهای بی پایان زنی خانه دار. زنی که خودش هم ، دنیا و خواست ها و دوست داشتن هایی دارد. دوست داشتن ها و خواست هایی که کسی به آنها بهایی نمیدهد. بچه هایش دارند بزرگ میشوند و او در دنیای انها کمرنگ تر میشود، شوهرش غرق در کار و زندگی خودش است، خواهر و مادرش هم همینطور، دوست و همسایه هایه هایش هم .. همسایه؟ بله، و یکی از همین روزهای تکراری، یک همسایه جدید می اید. همسایه ای که تکراری نیست. و انگار دنیای کلاریس را میبیند. خواست ها و دوست داشتن هایش را. و کلاریس حس جدیدی را در کنار ان همه حس های کهنه تجربه میکند. حسی که پسرش هم چند وقتی است احساس میکند؟ شاید همان حس است شاید هم..

آرمن نگاه به سقف پرسید : تو و پدر قبل از این که عروسی کنید عاشق هم شدید؟

هول شدم. سوال های ناگهانی، رفتار پیش بینی نشده و هرچیزی که از قبل خودم را برایش آماده نکرده بودم دستپاچه ام میکرد و آرمن خدای این کارها بود. حالا به جای سقف زل زده بود به من و منتظر جواب بود.

پاشدم رفتم کنار پنجره ایستادم. یاد روزی افتادم خیلی سال پیش، که دبیر جبر قرار نبود از من درس بپرسد و پرسیده بود و بلد نبودم معادله ی روی تخته سیاه را حل کنم. نگاه های همکلاسی ها را پشت سرم حس میکردم و از زیر چشم دبیر ریاضیات را می دیدم که بی حوصله و منتظر، با انگشت روی میز ضربِ یورتمه گرفته بود. خیس عرق بودم و قلبم به شدت میزد. توی دلم میگفتم “خدایا کمکم کن. این لحظه ها را زودتر بگذران.

قلبم زیاد تند نمی زد و خیس عرق هم نبودم، اما دلم میخواست لحظه ها زودتر بگذرند.چشم به درخت کُنار و پشت به پسرم گفتم: ” من هم مثل تو از ریاضی خیلی خوشم نمی آمد.

خوب قسمتی رو که خوندید بخش کوتاهی از این کتاب دوست داشتنی بود. کتابی که اولین بار در سال ۸۰ چاپ شد و خیلی زود هم طرفداران خودش رو پیدا کرد. در واقع کتاب  «چراغ ها را من خاموش میکنم» یکی از بهترین رمان های معاصر به قلم «خانم زویا پیرزاد» هست که تقدیر ها و جوایز زیر رو هم به خودش اختصاص داده:

بهترین رمان سال ۱۳۸۰ پکا (مهرگان ادب)

بهترین رمان سال ۱۳۸۰ بنیاد هوشنگ گلشیری

لوح تقدیر از نخستین دوره ی جایزه ی ادبی یلدا (۱۳۸۰)

بهترین رمان سال در بیستمین دوره ی کتاب سال (۱۳۸۰)

در ضمن این کتاب به چند تا زبان از جمله فرانسه، آلمانی، ترکی و یونانی هم ترجمه شده. ۲۹۳ صفحه داره، و انتشارات «نشر مرکز» این اثر موفق رو به چاپ رسونده.

معمولا توی معرفی ها باید به خواننده ها گفته بشه که نویسنده چند سالشه؟ کجا زندگی میکنه؟ چی خونده؟ چی نخونده؟ و از این جور چیزها! اما من دوست دارم شما بدونید که نویسندۀ این معرفی‌ها عاشق لواشک های اناره، همیشه عینک میزنه، کف پاش صافه، واز جاهای شلوغ خوشش نمیاد.

همچنین:

بــه اشــتراک بـگذاریـد
Share on FacebookTweet about this on TwitterShare on Google+
  • rozalin می‌گه:

    به نظر من داستان کتاب خریدن تو بنوس به عنوان داستان کوتاه .خرید جالبی بود.مر۳۰

  • محمد می‌گه:

    خانم توکل
    با سلام.
    میخواستم بدونم نسخه انگلیسی این کتاب (The Things We Left Unsaid)
    تو ایران موجوده؟ از کجا میشه تهیه اش کرد؟

  • مهدی عیسی می‌گه:

    کتاب رو خوندم کتابه خوبیه . اگه خوزستانی باشی (اینجانب) و یا کتابایه احمد محمود رو خونده باشی بد نیست .

  • اشکان شمسی می‌گه:

    وای شما عالی هستید ، عالی . خواهش می کنم جواب منو بدید . شما کتاب خاصی چاپ کردید ؟ مقاله ای چیزی ؟ شغلتون ؟ وای من عاشق متن های شما شدم . اگر نمی خواید توی سایت بگید بهم ایمیل بزنید ، اسم اصلی من همون ایمیلمه نه این اسمی که وارد کردم . خواهش می کنم به این کامنت جواب بدید .

  • یاسمن می‌گه:

    من این کتاب رو خوندم واقعا قشنگه

  • الناز می‌گه:

    راستی یادم رفت از سایتتون هم ممنون، من تازه باهاش آشنا شدم، معرفی هاتونو دوست دارم ، خیلی بامزه ان! فقط لطفا کتاب های علمی تخیلی هم معرفی کنید، من خیلی اینجور کتابها رو دوست دارم،امسالم دوم دبیرستانم، دوست دارم هرچقد میشه از این کتاب ها بخوانم تا ۱ روز خودمم بتونم کتاب های علمی تخیلی بنویسم. راستی اگر تو این زمینه بهم بتونید راهنمایی هم بدید که دیگه خیلی ممنون میشم.

    • مرضیه توکل می‌گه:

      سلام الناز خانم
      برای نویسندگی فعلا فقط و فقط مطالعه کن عزیزم. میتونی اگر امکانش رو داری توی کارگاه های نویسندگی هم شرکت کنی که توی سن شما شروع خوبی میتونه باشه. انشالله سر فرصت سعی میکنم معرفی کنم، متاسفانه این روزها خیلی گرفتارم.
      موفق باشی عزیزم

  • الناز می‌گه:

    مرضیه جون میشه کتاب های علمی تخیلی هم معرفی کنین؟ از اون باحال هاش؟

  • آرمان پناهی می‌گه:

    کتاب های خانم پیرزاد خوب هستن اما یکم زیادی توشون از وضع زندگی مینالن!
    معرفی عالی بود ، به شخصه ترجیح میدم کتاب های طنز بخوانم مثل همین سبکی که این کتاب رو معرفی کردید.
    ممنون از همه دوستانی که توی سایت مطلب میگذارید، به خصوص خانم توکل و آقای فرزاد

  • محمد اسماعیل آرامش می‌گه:

    سلام خانم توکل. وقت بخیر. از معرفی قشنگتون از این کتاب لذت بردم. من مدیر مجله سیاه و سفید هستم و این مطلب رو با اجازتون و با نام و ذکر منبع تو سایت قرار دادم. همچنین ازتون دعوت میکنم معرفی کتاب ها رو علاوه بر این مجله در صورتی که اشکالبی وارد نیست، در مجله ما هم قرار بدید. متشکرم.
    http://www.siah-sefid.ir/ejtemayee-honari/ketabkhoone/cheraagh-hara-man-khamoosh-mikonam2/

  • افلاکی می‌گه:

    like it:-)))))))))))))))

الگوی دستبند نخی

خواندنی‌ها

معرفی کتاب