روال: جایی برای خواندن، نوشتن و به اشتراک‌گذاری حرف‌هایی که ارزش خواندن دارند؛

معرفی کتاب: انگار گفته بودی لیلی

توسط مرضیه توکل

کتاب را گرفته بودم گذاشته بودم لبه ی میز ، کنار پنجره. یک ماشین هم پارک کرده بود توی کوچه، صدای ضبطش را هم برده بود بالا و یک خواننده هم از توی ماشینش هی غیر مستقیم اعتراف میکرد که ضررهای غیر قابل جبرانی را به طبیعت رسانده مثلا آسمون رو خط خطی کرده و سایر امور مشابه. خودم هم همونطور که به اعترافات خواننده گوش میدام دو زانو نشسته بودم کف اتاق ناخن هام رو سوهان میکشیدم تا بعدش لاک بزنم و عصرش بروم بیرون به دوستم نشان بدهم بگویم ببین اینجوری لاک میزنن! و اون هم هی نوچ نوچ کند که خوش به حالت من هروقت میخوام لاک بزنم دستم میلرزه و همش خراب میشه و من هم بعدش کلی ذوق کنم که خودم دستم نمیلرزه و همش خراب نمیشه. برای همین هم با لذت لاک صورتی رو روی ناخن هام میزدم. راستی نگفتم که من چقدر از رنگ صورتی خوشم میاید؟ اصلا یک دلیلش هم که صبحش کتاب را خریدم همین رنگ صورتی روش بود. یک جلد صورتی کمرنگ که با خط سفید روش نوشته بودند: «انگار گفته بودی لیلی». البته قبلا یکجایی توی سایت خوانده بودم که کتاب برنده جایزه بنیاد گلشیری شده.ولی بعدش که خواستم بخرمش خوردیم به امتحانات پایان ترم و نشد. من تا آن موقع هنوز روی جلد کتاب رو ندیده بودم. و البته بهتر که ندیده بودم وگرنه با دیدن جلد صورتیش همان توی امتحانات میخریدم و میخواندمش. اصلا پلنگ صورتی هم بخاطر همون رنگ صورتیش کارکتر کارتونیه مورد علاقه من بود! دیگه کتاب که جای خودش رو داره! والا!

انگار گفته بودی لیلی

و اما کتاب:

 تا کتاب را باز میکنی و توی همان جمله ی اولی میخوانی که: « بمبها از آسمان ریختند روی خانه همسایه . تو از ایوان پرت شدی و …» انگار تو هم پرت میشوی توی فضای جنگ و ویرانی های یکباره اش. جنگ یکی از موضوع های این رمان است، که آدم را سوق میدهد سمت داستانی که دیگر جنگ تنها موضوعش نیست. عشق و عرفان، فرقه گذاری و کج روی، تردیدها و آشفتگی ها و مسیرهایی که نویسنده، داستان را در پیچ و خم آنها می اندازد وآنگاه خواننده را رها میکند تا خود نقطه ی پایان و مقصدی را برای آنها پیدا کند. راوی داستان دو زن هستند، شراره و مستانه. شراره ۷ فصل داستان را پیش میبرد و مستانه یک فصل را. کتاب نوشتار خاص خودش را دارد ، جمله های ساده و کوتاه و حرف پشت حرف که اوایل رمان یک جورهایی میرود روی مغز آدم، اما کم کم که میروید توی نخ داستان برایتان عادی میشود. البته سبک های نوشتاری مشابه چند سالی هست که بین نویسنده ها باب شده، که خوب این هم سبکی است برای خودش، هرچند برای بعضی از خوانندگان چندان خوشایند نیست، و یکی از نقدهایی هم که به این کتاب می شود همین سبک نوشتاری اش است.

یکی از مفاهیم دیگر این کتاب ، «لیلی» است. «لیلی»  به تعبیری نوعی ایده آل ذهنی است که بعضی شخصیت های این کتاب دنبال یافتن آن هستند، ایده آلی که برای هر فرد با دیگری متفاوت است. نویسنده توضیح خاصی برای آن نمیدهد و این خود خواننده است که با قرار گرفتن در مسیر کتاب ، شاید به این سوال برخورد کند که حالا لیلی خود او چه کسی می باشد؟

 در هر حال بیایید قسمت کوتاهی از این کتاب را بخوانیم:

« .. تا چشمم را باز کردم پیدات شد و گفتی : تنها موندی..

تنها مانده بودم که بودم. آخر به تو چه ربطی داشت؟ دست مستانه را گذاشتی توی دست من که بهش برسم. ریاضی اش ضعیف بود که بود، به من چه ربطی داشت؟ زشت بودم که بودم، هستم که هستم. محمود می گفت توی زندان طرح یک دختر چشم سیاه را می کشیدی، که من نبودم. نبودم که نبودم به او چه ربطی دارد؟ ..»

« شب برایم قصه سیاوش را می گفتی و من خوابم می برد. اما قصه لیلی را نگفتی. قصه زندان را هم تعریف نکردی. می ترسیدی تحمل نکنم؟ از این یار هم بندت محمود هم چیزی نگفتی. تو نمی گفتی یا من اجازه نمی دادم بگویی؟ مستانه می گفت آن قدر برای محمود از لیلی گفته بودی که وقتی از زندان آزاد شده، پیش خانم جان برنگشته. یک راست رفته دنبال لیلی. برای من چرا نگفتی؟ شاید می ترسیدی حسادت کنم و با لیلی تو دربیافتم؟ ولی علی، خودت قضاوت کن. من آدم مطمئن تری بودم یا محمود برای از لیلی گفتن؟ »

این کتاب که به قلم خانم سپیده شاملو می باشد، برای نخستین بار در سال ۱۳۷۹ توسط نشر مرکز به چاپ رسید و جایزه بنیاد گلشیری را به خود اختصاص داد. تعداد صفحات این کتاب نیز ۱۸۲ صفحه می باشد.

مرضیه توکل ۱۲ فروردین ۱۳۹۳

مرضیه توکل

معمولا توی معرفی ها باید به خواننده ها گفته بشه که نویسنده چند سالشه؟ کجا زندگی میکنه؟ چی خونده؟ چی نخونده؟ و از این جور چیزها! اما من دوست دارم شما بدونید که نویسندۀ این معرفی‌ها عاشق لواشک های اناره، همیشه عینک میزنه، کف پاش صافه، واز جاهای شلوغ خوشش نمیاد.

معمولا توی معرفی ها باید به خواننده ها گفته بشه که نویسنده چند سالشه؟ کجا زندگی میکنه؟ چی خونده؟ چی نخونده؟ و از این جور چیزها! اما من دوست دارم شما بدونید که نویسندۀ این معرفی‌ها عاشق لواشک های اناره، همیشه عینک میزنه، کف پاش صافه، واز جاهای شلوغ خوشش نمیاد.

همچنین:

بــه اشــتراک بـگذاریـد
Share on FacebookTweet about this on TwitterShare on Google+

الگوی دستبند نخی

خواندنی‌ها

معرفی کتاب